بعضی کتابها را فقط میخوانیم، اما بعضی کتابها با ما حرف میزنند. «پدر، عشق و پسر» نوشتهی سیدمهدی شجاعی یکی از همان کتابها است؛ کتابی که من آن را از کتابفروشی «برگ سبز ری» نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) خریدم. کتاب، روایت حضرت علیاکبر… بیشتر »
آرشیو برای: "شهریور 1405"
مسجد محلهی ما بزرگ و قدیمی بود؛ درست سر خیابان قرار داشت و در بزرگی داشت؛ انگار همیشه آغوشش برای آمدن ما باز بود. جلوی مسجد، چند درخت توت قدیمی ایستاده بودند؛ درختهایی که آنقدر عمر کرده بودند که انگار خودشان هم بخشی از تاریخ محله بودند. بهار که… بیشتر »
اولین باری که در کلاس چهارم دبستان، الفبای نامهنوشتن را یاد گرفتم، دنیا برایم رنگ دیگری گرفت. آن روز وقتی از مدرسه برگشتم، بیمعطلی تصمیم گرفتم برای خانوادهی دایی علی نامه بنویسم. با اینکه چندان با ما فاصلهای نداشتند، اما برای من،… بیشتر »
همراه پدر، مادر، خواهر بزرگتر و برادرم (آنموقع تنها یک برادر داشتم)، به خانه یکی از اقوام دور پدری رفتیم؛ خانهای که همه فرزندانش یا شهید شده بودند یا جانباز؛ خانهای پر از عکسهای قدیمی و خاطراتی که روی دیوارها نفس میکشیدند. بعد از ناهار، صفدر که… بیشتر »
این پنجره، سالهاست که پناهگاه نگاه مادری است. دیوارهای گچریختهی خانه، اگرچه زخم گذر زمان را بر تن دارند، اما همچون سنگری استوار، قامت خم نکردهاند؛ آجرهای بیرونزده، شانههای خستهای هستند که هنوز تکیهگاه امن این خانهاند. او از لابهلای تارهای… بیشتر »
مادربزرگم وقتی به خانهی ما میآمد،خانه برایم شکل دیگری پیدا میکرد.من نوهی دختری بودم و آمدنش را خیلی دوست داشتم. دلم میخواست بیشتر کنارمان بماند، بخندد و به او خوش بگذرد. گاهی اوقات خواهر و برادرم، ندانسته، صدای تلویزیون را زیاد میکردند و… بیشتر »
اول مهر برای خیلیها، شروع یک سال تحصیلیِ صرف است، اما برای من، شروع یک دنیای کاملاً متفاوت بود. آن روز صبح، وقتی وارد حیاط حوزه شدم، هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده بود. نگاهم به کاشیکاری بالای ایوان افتاد. کلمات روی آن کاشیهای آبی، در آن سکوت… بیشتر »
تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم… گویا، تمام پاییز را در خودش جا داده بود! درخت خرمالو با آن میوههای نارنجی آتشین، . یک چتر طلایی بالای سرمان گرفته بود و برگهای زرد و… بیشتر »
امروز، آسمان دلش گرفته بود. چشمانم را بستم. صدای شرشر باران، بوی خاک خیس و آواز پرندههای خیس، در یک چشمبههمزدن، مرا به سالهای دور بردند و خاطرهای در ذهنم جان گرفت. کلاس اول دبستان بودم. آن روز صبح، آسمان ابری بود و هوا بوی باران داشت. زنگ آخر کلاس… بیشتر »
مادربزرگ شبها که میآمد خانهی ما، کنار من و خواهرم روی تشکی که برایش انداخته بودیم دراز میکشید. لحاف را تا چانهمان میکشید و دنیا را با یک «یکی بود، یکی نبود» شروع میکرد. صدایش نه پیر بود، نه جوان؛ چیزی میان یک ترانه و یک دعا. افسانههایش را چنان… بیشتر »

آخرین نظرات