مسجد محلهی ما بزرگ و قدیمی بود؛ درست سر خیابان قرار داشت و در بزرگی داشت؛ انگار همیشه آغوشش برای آمدن ما باز بود.
جلوی مسجد، چند درخت توت قدیمی ایستاده بودند؛ درختهایی که آنقدر عمر کرده بودند که انگار خودشان هم بخشی از تاریخ محله بودند. بهار که میشد، سبزتر میشدند و تابستانها، سایهشان روی پیادهرو میافتاد. پسربچهها از تنهی درخت بالا میرفتند و خودشان را میان شاخهها گم میکردند. شاخههایی را که پایین میکشیدند، گاهی همانجا، بالای درخت، توتها را یکییکی میخوردند.
از مدرسه که برمیگشتم، صدای اذان مسجد را میشنیدم. گاهی خسته از مدرسه بودم، کیفم سنگین بود و دلم فقط خانه میخواست؛ اما وقتی صدای اذان از بلندگوی مسجد در خیابان میپیچید، ناخودآگاه سرم را بالا میآوردم.
صدایی آشنا بود؛ صدایی که انگار میگفت:«خانه نزدیک است…»
امروز هم وقتی صدای اذان را میشنوم، گاهی ذهنم به همان خیابان برمیگردد؛ به مسیر مدرسه، به کیف روی دوشم، به درختان توت و به آن مسجد بزرگ که از دور پیدایش بود.
مسجد برای ما فقط محل نماز نبود. حیاطش همیشه پر از رفتوآمد بود؛ پیرمردهایی که جای مشخصی در صف نماز داشتند، مادرهایی که دست بچههایشان را گرفته بودند و بچههایی که گاهی تمام تلاششان این بود که زودتر از مسجد بیرون بیایند و بازی کنند!
ما هم سهم خودمان را از آن مسجد داشتیم؛ گاهی بازی، گاهی شیطنت، گاهی دعواهای کودکانه و گاهی نشستن کنار بزرگترها و گوش دادن به حرفهایی که آن روزها معنایشان را نمیفهمیدیم.
شاید من آن روزها عاشق خود مسجد نبودم؛ عاشق احساسی بودم که مسجد به من میداد؛ احساس تعلق، احساس آشنایی، احساس اینکه در این محله، جایی هست که همیشه میتوانی به آن برگردی.
و خاطرههایی که هرچه از آنها دورتر میشویم، گاهی به ما نزدیکتر میشوند.
امروز اگر از من بپرسند از مسجد کودکیات چه چیزی یادت مانده، شاید بگویم: در بزرگ، چند درخت توت پیر و ریشهدار، حیاطی که صدای کودکیهایم را در خود نگه داشته و اذانی که هر روز، در راه برگشت از مدرسه، به استقبال من میآمد.
آن روز فکر میکردم من دارم به خانه برمیگردم؛ اما امروز میفهمم که گاهی این صدای اذان بود که مرا به خانه میرساند.
✍🏻 محبوبه دوستی


آخرین نظرات