
تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم… گویا، تمام پاییز را در خودش جا داده بود! درخت خرمالو با آن میوههای نارنجی آتشین، . یک چتر طلایی بالای سرمان گرفته بود و برگهای زرد و نارنجی، فرش زیر پایمان شده بودند.
من با آن پیراهن نارنجیام، دقیقاً همرنگ خرمالوها و برگهای پاییز، خودم را حسابی لوس کرده بودم و توی بغل بابا لم داده بودم. انگار دنیا را به من داده بودند؛ آنقدر که با تمام وجود و از ته دل میخندیدم. خواهرم هم کنارمان ایستاده بود و با آن لبخند شیطنتآمیزش، انگار داشت به من غبطه میخورد که چرا جای من توی بغل بابا نیست!
رنگها آنقدر در آن قاب زنده و شاد بودند که بوی پاییز، عطر خرمالوهای رسیده و گرمای آغوش پدر را به مشامم میرساندند. مکث کردم و لبخند عمیقی روی لبم نشست. آن قاب، تنها یک عکس نبود؛ خلاصهای از تمام شادیها، گرمای آغوشهای امن و خندههای از ته دل دیروز بود.
آلبوم را بستم و با قلبی لبریز از شوق زمزمه کردم: «امروز، روز من است؛ روزی سرشار از رنگ، پر از عشق و آغازی برای تمام شروعهای تازه!»
✍🏻 محبوبه دوستی

آخرین نظرات