بعضی کتابها را فقط میخوانیم، اما بعضی کتابها با ما حرف میزنند.
«پدر، عشق و پسر» نوشتهی سیدمهدی شجاعی یکی از همان کتابها است؛ کتابی که من آن را از کتابفروشی «برگ سبز ری» نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) خریدم.
کتاب، روایت حضرت علیاکبر (علیهالسلام) است؛ اما نویسنده کربلا را فقط از میدان جنگ روایت نمیکند. او مرا به قلب رابطهی پدر و پسری میبرد؛ به لحظههایی که امام حسین (علیهالسلام) با تمام محبت پدرانهاش، فرزند جوانش را به میدان میفرستد.
در این روایت، علیاکبر (علیهالسلام)، فقط یک جوان شجاع نیست؛ جوانی مؤمن است که با شناخت راهش، انتخاب میکند و قدم در مسیر شهادت میگذارد. و امام حسین (علیهالسلام)، فقط امامی در میدان عاشورا نیست؛ پدری است که بزرگترین دلبستگی خود را در راه خدا تقدیم میکند.
اما چیزی که بیش از همه در ذهنم ماند، نگاه حضرت زینب (سلاماللهعلیها) به حادثههای کربلا بود؛ اینکه کربلا با تمام مصیبتهایش، از نگاه اهلبیت (علیهمالسلام)، شکست و تلخی نبود؛ زیباییِ ایستادگی، وفاداری، ایمان و انتخاب حق بود.
وقتی کتاب را بستم، فهمیدم «پدر، عشق و پسر» فقط داستان حضرت علیاکبر (علیهالسلام) نیست؛ داستان انتخاب انسانهایی است که در سختترین لحظهها، راه درست را انتخاب کردند.
این کتاب به من یاد داد کربلا را فقط با چشم اندوه نبینم؛ با چشم ایمان ببینم؛ همان نگاهی که در اوج مصیبت گفت: «ما رأیتُ إلا جمیلاً».
شاید راز ماندگاری کربلا همین باشد؛ آنقدر حقیقت را زیبا انتخاب کردند که حتی مصیبت هم نتوانست زیباییِ انتخابشان را پنهان کند.
✍🏻محبوبه دوستی






آخرین نظرات