<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>طلعت بدر</title>
		<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>نگاه ایمان </title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/نگاه-ایمانn</link>
			<pubDate>16:32:00 +0430 دوشنبه، 30 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1873167@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129731.png?mtime=1790017354&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129731.png?mtime=1790017354&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-420006 alignnone size-full&quot; width=&quot;1145&quot; height=&quot;1374&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعضی کتاب‌ها را فقط می‌خوانیم، اما بعضی کتاب‌ها با ما حرف می‌زنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«پدر، عشق و پسر» نوشته‌ی سیدمهدی شجاعی یکی از همان کتاب‌ها است؛ کتابی که من آن را از کتاب‌فروشی «برگ سبز ری» نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) خریدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کتاب، روایت حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) است؛ اما نویسنده کربلا را فقط از میدان جنگ روایت نمی‌کند. او مرا به قلب رابطه‌ی پدر و پسری می‌برد؛ به لحظه‌هایی که امام حسین (علیه‌السلام) با تمام محبت پدرانه‌اش، فرزند جوانش را به میدان می‌فرستد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در این روایت، علی‌اکبر (علیه‌السلام)، فقط یک جوان شجاع نیست؛ جوانی مؤمن است که با شناخت راهش، انتخاب می‌کند و قدم در مسیر شهادت می‌گذارد. و امام حسین (علیه‌السلام)، فقط امامی در میدان عاشورا نیست؛ پدری است که بزرگ‌ترین دلبستگی خود را در راه خدا تقدیم می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما چیزی که بیش از همه در ذهنم ماند، نگاه حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) به حادثه‌های کربلا بود؛ اینکه کربلا با تمام مصیبت‌هایش، از نگاه اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، شکست و تلخی نبود؛ زیباییِ ایستادگی، وفاداری، ایمان و انتخاب حق بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی کتاب را بستم، فهمیدم «پدر، عشق و پسر» فقط داستان حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) نیست؛ داستان انتخاب انسان‌هایی است که در سخت‌ترین لحظه‌ها، راه درست را انتخاب کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این کتاب به من یاد داد کربلا را فقط با چشم اندوه نبینم؛ با چشم ایمان ببینم؛ همان نگاهی که در اوج مصیبت گفت: «ما رأیتُ إلا جمیلاً».&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاید راز ماندگاری کربلا همین باشد؛ آن‌قدر حقیقت را زیبا انتخاب کردند که حتی مصیبت هم نتوانست زیباییِ انتخابشان را پنهان کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍🏻محبوبه دوستی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/نگاه-ایمانn&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129731.png?mtime=1790017354"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129731.png?mtime=1790017354" alt="" class="wp-image-420006 alignnone size-full" width="1145" height="1374" /></a></p>

<p>بعضی کتاب‌ها را فقط می‌خوانیم، اما بعضی کتاب‌ها با ما حرف می‌زنند.</p>

<p>«پدر، عشق و پسر» نوشته‌ی سیدمهدی شجاعی یکی از همان کتاب‌ها است؛ کتابی که من آن را از کتاب‌فروشی «برگ سبز ری» نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) خریدم.</p>

<p>کتاب، روایت حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) است؛ اما نویسنده کربلا را فقط از میدان جنگ روایت نمی‌کند. او مرا به قلب رابطه‌ی پدر و پسری می‌برد؛ به لحظه‌هایی که امام حسین (علیه‌السلام) با تمام محبت پدرانه‌اش، فرزند جوانش را به میدان می‌فرستد.</p>

<p>در این روایت، علی‌اکبر (علیه‌السلام)، فقط یک جوان شجاع نیست؛ جوانی مؤمن است که با شناخت راهش، انتخاب می‌کند و قدم در مسیر شهادت می‌گذارد. و امام حسین (علیه‌السلام)، فقط امامی در میدان عاشورا نیست؛ پدری است که بزرگ‌ترین دلبستگی خود را در راه خدا تقدیم می‌کند.</p>

<p>اما چیزی که بیش از همه در ذهنم ماند، نگاه حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) به حادثه‌های کربلا بود؛ اینکه کربلا با تمام مصیبت‌هایش، از نگاه اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، شکست و تلخی نبود؛ زیباییِ ایستادگی، وفاداری، ایمان و انتخاب حق بود.</p>

<p>وقتی کتاب را بستم، فهمیدم «پدر، عشق و پسر» فقط داستان حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) نیست؛ داستان انتخاب انسان‌هایی است که در سخت‌ترین لحظه‌ها، راه درست را انتخاب کردند.</p>

<p>این کتاب به من یاد داد کربلا را فقط با چشم اندوه نبینم؛ با چشم ایمان ببینم؛ همان نگاهی که در اوج مصیبت گفت: «ما رأیتُ إلا جمیلاً».</p>

<p>شاید راز ماندگاری کربلا همین باشد؛ آن‌قدر حقیقت را زیبا انتخاب کردند که حتی مصیبت هم نتوانست زیباییِ انتخابشان را پنهان کند.</p>

<p>✍🏻محبوبه دوستی&nbsp;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/نگاه-ایمانn">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/نگاه-ایمانn#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873167</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اذان خانه</title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/اذان-خانه</link>
			<pubDate>16:16:00 +0430 دوشنبه، 30 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1873166@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129729.png?mtime=1790016356&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129729.png?mtime=1790016356&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-420004 alignnone size-full&quot; width=&quot;1536&quot; height=&quot;1024&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسجد محله‌ی ما بزرگ و قدیمی بود؛ درست سر خیابان قرار داشت و در بزرگی داشت؛ انگار همیشه آغوشش برای آمدن ما باز بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جلوی مسجد، چند درخت توت قدیمی ایستاده بودند؛ درخت‌هایی که آن‌قدر عمر کرده بودند که انگار خودشان هم بخشی از تاریخ محله بودند. بهار که می‌شد، سبزتر می‌شدند و تابستان‌ها، سایه‌شان روی پیاده‌رو می‌افتاد. پسربچه‌ها از تنه‌ی درخت بالا می‌رفتند و خودشان را میان شاخه‌ها گم می‌کردند. شاخه‌هایی را که پایین می‌کشیدند، گاهی همان‌جا، بالای درخت، توت‌ها را یکی‌یکی می‌خوردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از مدرسه که برمی‌گشتم، صدای اذان مسجد را می‌شنیدم. گاهی خسته از مدرسه بودم، کیفم سنگین بود و دلم فقط خانه می‌خواست؛ اما وقتی صدای اذان از بلندگوی مسجد در خیابان می‌پیچید، ناخودآگاه سرم را بالا می‌آوردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صدایی آشنا بود؛ صدایی که انگار می‌گفت:«خانه نزدیک است&amp;#8230;»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امروز هم وقتی صدای اذان را می‌شنوم، گاهی ذهنم به همان خیابان برمی‌گردد؛ به مسیر مدرسه، به کیف روی دوشم، به درختان توت و به آن مسجد بزرگ که از دور پیدایش بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مسجد برای ما فقط محل نماز نبود. حیاطش همیشه پر از رفت‌وآمد بود؛ پیرمردهایی که جای مشخصی در صف نماز داشتند، مادرهایی که دست بچه‌هایشان را گرفته بودند و بچه‌هایی که گاهی تمام تلاششان این بود که زودتر از مسجد بیرون بیایند و بازی کنند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ما هم سهم خودمان را از آن مسجد داشتیم؛ گاهی بازی، گاهی شیطنت، گاهی دعواهای کودکانه و گاهی نشستن کنار بزرگ‌ترها و گوش دادن به حرف‌هایی که آن روزها معنایشان را نمی‌فهمیدیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاید من آن روزها عاشق خود مسجد نبودم؛ عاشق احساسی بودم که مسجد به من می‌داد؛ احساس تعلق، احساس آشنایی، احساس اینکه در این محله، جایی هست که همیشه می‌توانی به آن برگردی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و خاطره‌هایی که هرچه از آن‌ها دورتر می‌شویم، گاهی به ما نزدیک‌تر می‌شوند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امروز اگر از من بپرسند از مسجد کودکی‌ات چه چیزی یادت مانده، شاید بگویم: در بزرگ، چند درخت توت پیر و ریشه‌دار، حیاطی که صدای کودکی‌هایم را در خود نگه داشته و اذانی که هر روز، در راه برگشت از مدرسه، به استقبال من می‌آمد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن روز فکر می‌کردم من دارم به خانه برمی‌گردم؛ اما امروز می‌فهمم که گاهی این صدای اذان بود که مرا به خانه می‌رساند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍🏻 محبوبه دوستی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/اذان-خانه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129729.png?mtime=1790016356"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129729.png?mtime=1790016356" alt="" class="wp-image-420004 alignnone size-full" width="1536" height="1024" /></a></p>

<p>مسجد محله‌ی ما بزرگ و قدیمی بود؛ درست سر خیابان قرار داشت و در بزرگی داشت؛ انگار همیشه آغوشش برای آمدن ما باز بود.</p>

<p>جلوی مسجد، چند درخت توت قدیمی ایستاده بودند؛ درخت‌هایی که آن‌قدر عمر کرده بودند که انگار خودشان هم بخشی از تاریخ محله بودند. بهار که می‌شد، سبزتر می‌شدند و تابستان‌ها، سایه‌شان روی پیاده‌رو می‌افتاد. پسربچه‌ها از تنه‌ی درخت بالا می‌رفتند و خودشان را میان شاخه‌ها گم می‌کردند. شاخه‌هایی را که پایین می‌کشیدند، گاهی همان‌جا، بالای درخت، توت‌ها را یکی‌یکی می‌خوردند.</p>

<p>از مدرسه که برمی‌گشتم، صدای اذان مسجد را می‌شنیدم. گاهی خسته از مدرسه بودم، کیفم سنگین بود و دلم فقط خانه می‌خواست؛ اما وقتی صدای اذان از بلندگوی مسجد در خیابان می‌پیچید، ناخودآگاه سرم را بالا می‌آوردم.</p>

<p>صدایی آشنا بود؛ صدایی که انگار می‌گفت:«خانه نزدیک است&#8230;»</p>

<p>امروز هم وقتی صدای اذان را می‌شنوم، گاهی ذهنم به همان خیابان برمی‌گردد؛ به مسیر مدرسه، به کیف روی دوشم، به درختان توت و به آن مسجد بزرگ که از دور پیدایش بود.</p>

<p>مسجد برای ما فقط محل نماز نبود. حیاطش همیشه پر از رفت‌وآمد بود؛ پیرمردهایی که جای مشخصی در صف نماز داشتند، مادرهایی که دست بچه‌هایشان را گرفته بودند و بچه‌هایی که گاهی تمام تلاششان این بود که زودتر از مسجد بیرون بیایند و بازی کنند!</p>

<p>ما هم سهم خودمان را از آن مسجد داشتیم؛ گاهی بازی، گاهی شیطنت، گاهی دعواهای کودکانه و گاهی نشستن کنار بزرگ‌ترها و گوش دادن به حرف‌هایی که آن روزها معنایشان را نمی‌فهمیدیم.</p>

<p>شاید من آن روزها عاشق خود مسجد نبودم؛ عاشق احساسی بودم که مسجد به من می‌داد؛ احساس تعلق، احساس آشنایی، احساس اینکه در این محله، جایی هست که همیشه می‌توانی به آن برگردی.</p>

<p>و خاطره‌هایی که هرچه از آن‌ها دورتر می‌شویم، گاهی به ما نزدیک‌تر می‌شوند.</p>

<p>امروز اگر از من بپرسند از مسجد کودکی‌ات چه چیزی یادت مانده، شاید بگویم: در بزرگ، چند درخت توت پیر و ریشه‌دار، حیاطی که صدای کودکی‌هایم را در خود نگه داشته و اذانی که هر روز، در راه برگشت از مدرسه، به استقبال من می‌آمد.</p>

<p>آن روز فکر می‌کردم من دارم به خانه برمی‌گردم؛ اما امروز می‌فهمم که گاهی این صدای اذان بود که مرا به خانه می‌رساند.</p>

<p>✍🏻 محبوبه دوستی&nbsp;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/اذان-خانه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/اذان-خانه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873166</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>طعم تمبر</title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/طعم-تمبر</link>
			<pubDate>00:45:00 +0430 دوشنبه، 30 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1873135@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129715.png?mtime=1789992912&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129715.png?mtime=1789992912&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419974 alignnone size-full&quot; width=&quot;1536&quot; height=&quot;1024&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اولین باری که در کلاس چهارم دبستان، الفبای نامه‌نوشتن را یاد گرفتم، دنیا برایم رنگ دیگری گرفت. آن روز وقتی از مدرسه برگشتم، بی‌معطلی تصمیم گرفتم برای خانواده‌ی دایی علی نامه بنویسم. با اینکه چندان با ما فاصله‌ای نداشتند، اما برای من، نامه‌فرستادن یعنی عبور از یک دنیای جادویی. عاشق مزه‌ی چسب تمبر روی زبانم بودم و آن حس غرورآمیزی که وقتی کدپستی را با دقت می‌نوشتم، در دلم می‌جوشید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خواهرم که دو سال از من بزرگ‌تر بد، با شوقی وصف‌ناپذیر دفترش را باز کرد و گفت: «من هم برای خانواده‌ی دایی حسین نامه می‌نویسم!» آن روز، دو نامه‌ی کودکانه راهیِ صندوق پست شدند؛ بی‌خبر از اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد. چند روز بعد، خانواده‌ی دایی‌ها با شوق و ذوق به خانه‌ی ما آمدند! آن نامه‌ها آن‌قدر برایشان عزیز بود که تا مدت‌ها سوژه‌ی شادی و حرف محافل خانوادگی‌مان شده بود. آن‌ها می‌گفتند: «چقدر قشنگ است که با این همه نزدیکی، هنوز کسی برایت نامه می‌نویسد!»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا سال‌ها گذشته است. من بزرگ شده‌ام و دیگر خبری از کدپستی و تمبر نیست. اما گاهی دلم برای آن روزها تنگ می‌شود؛ دلم برای آن کودک کوچکی که باور داشت یک تکه کاغذ می‌تواند فاصله‌ها را از بین ببرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شاید آن نامه‌ها، حرف‌های نگفته‌ی کودکی من بودند که سال‌ها منتظر نوشته‌شدن مانده بودند؛ حرف‌هایی از جنس عشق بی‌الایش و دلتنگی برای دیدن لبخند کسانی که دوستشان داشتیم. حالا بعد از این همه سال، می‌خواهم دوباره آن حس را تجربه کنم. می‌خواهم بنویسم تا بگویم: «بعضی حرف‌ها را باید نوشت، حتی اگر راهمان به هم نزدیک باشد؛ چون کاغذ، حرف‌های دل را ماندگارتر می‌کند.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این نامه را می‌نویسم به کودک درونم که هنوز باور دارد یک تکه کاغذ و یک تمبر، می‌تواند دنیایی از شادی را به خانه‌ها ببرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍ محبوبه دوستی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/طعم-تمبر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​</p>

<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129715.png?mtime=1789992912"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129715.png?mtime=1789992912" alt="" class="wp-image-419974 alignnone size-full" width="1536" height="1024" /></a>&nbsp;</p>

<p>اولین باری که در کلاس چهارم دبستان، الفبای نامه‌نوشتن را یاد گرفتم، دنیا برایم رنگ دیگری گرفت. آن روز وقتی از مدرسه برگشتم، بی‌معطلی تصمیم گرفتم برای خانواده‌ی دایی علی نامه بنویسم. با اینکه چندان با ما فاصله‌ای نداشتند، اما برای من، نامه‌فرستادن یعنی عبور از یک دنیای جادویی. عاشق مزه‌ی چسب تمبر روی زبانم بودم و آن حس غرورآمیزی که وقتی کدپستی را با دقت می‌نوشتم، در دلم می‌جوشید.</p>

<p>خواهرم که دو سال از من بزرگ‌تر بد، با شوقی وصف‌ناپذیر دفترش را باز کرد و گفت: «من هم برای خانواده‌ی دایی حسین نامه می‌نویسم!» آن روز، دو نامه‌ی کودکانه راهیِ صندوق پست شدند؛ بی‌خبر از اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد. چند روز بعد، خانواده‌ی دایی‌ها با شوق و ذوق به خانه‌ی ما آمدند! آن نامه‌ها آن‌قدر برایشان عزیز بود که تا مدت‌ها سوژه‌ی شادی و حرف محافل خانوادگی‌مان شده بود. آن‌ها می‌گفتند: «چقدر قشنگ است که با این همه نزدیکی، هنوز کسی برایت نامه می‌نویسد!»</p>

<p>حالا سال‌ها گذشته است. من بزرگ شده‌ام و دیگر خبری از کدپستی و تمبر نیست. اما گاهی دلم برای آن روزها تنگ می‌شود؛ دلم برای آن کودک کوچکی که باور داشت یک تکه کاغذ می‌تواند فاصله‌ها را از بین ببرد.</p>

<p>شاید آن نامه‌ها، حرف‌های نگفته‌ی کودکی من بودند که سال‌ها منتظر نوشته‌شدن مانده بودند؛ حرف‌هایی از جنس عشق بی‌الایش و دلتنگی برای دیدن لبخند کسانی که دوستشان داشتیم. حالا بعد از این همه سال، می‌خواهم دوباره آن حس را تجربه کنم. می‌خواهم بنویسم تا بگویم: «بعضی حرف‌ها را باید نوشت، حتی اگر راهمان به هم نزدیک باشد؛ چون کاغذ، حرف‌های دل را ماندگارتر می‌کند.»</p>

<p>این نامه را می‌نویسم به کودک درونم که هنوز باور دارد یک تکه کاغذ و یک تمبر، می‌تواند دنیایی از شادی را به خانه‌ها ببرد.</p>

<p>✍ محبوبه دوستی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/طعم-تمبر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/طعم-تمبر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1873135</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رویای پشت ویترین</title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/رویای-پشت-ویترین</link>
			<pubDate>15:10:00 +0430 یکشنبه، 29 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872942@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129687.png?mtime=1789900791&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129687.png?mtime=1789900791&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419898 alignnone size-full&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همراه پدر، مادر، خواهر بزرگ‌تر و برادرم (آن‌موقع تنها یک برادر داشتم)، به خانه یکی از اقوام دور پدری رفتیم؛ خانه‌ای که همه فرزندانش یا شهید شده بودند یا جانباز؛ خانه‌ای پر از عکس‌های قدیمی و خاطراتی که روی دیوارها نفس می‌کشیدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از ناهار، صفدر که یکی از پسرهای خانواده و جانباز روی ویلچر بود، آلبوم عکس‌هایش را آورد و از روزهای جوانی‌اش گفت. یکی از عکس‌ها اما خیلی قشنگ بود: صفدر سوار بر اسبی قهوه‌ای، وسط یک دشت سبز، با چهره‌ای خسته اما پرغرور. آن تصویر برای همیشه توی ذهنم ماند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دختر کوچک خانواده، عروسک بچگی‌اش را آورد و به خواهر بزرگ‌ترم هدیه داد. من اما که عروسک را از هر چیزی بیشتر دوست داشتم، با حسرت نگاهشان کردم، ولی چیزی نگفتم. پدرم اما همیشه چشم به چشم‌های من داشت؛ می‌دانست دلم چه مو می‌خواست. با اینکه از طبقه خیلی مرفه نبودیم، اما هیچ‌وقت نگذاشت آرزویی برایم زمین بماند؛ هر چه دلم می‌خواست، با هر قیمتی، برایم خرید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در راه برگشت، سوار تاکسی بودیم. من و خواهرم و برادرم کنار هم نشسته بودیم. ناگهان چشمم به مغازه‌ی اسباب‌بازی‌فروشی معروف محل افتاد؛ همان که بچه‌ها با حسرت پشت ویترینش می‌ایستادند. و میان همه اسباب‌بازی‌ها، یک عروسک آن‌قدر قشنگ بود که انگار فقط برای من ساخته شده بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پدرم نگاهم را خواند. از ایستگاه تاکسی‌ها کمی جلوتر پیاده شدیم. دستم را گرفت. مادر، خواهر و برادرم کنار ایستگاه تاکسی منتظر ماندند. رفتیم داخل مغازه و او همان عروسک رویایی را برایم خرید. همان لحظه، انگار تمام رویاهای کودکیم را یکجا در دستم داشتم. عروسک را محکم بغل کردم و تمام راه، فقط به لبخند پدر فکر کردم؛ لبخندی که از من هم خوشحال‌تر بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا که بزرگ‌تر شده‌ام، می‌دانم آن عروسک فقط یک اسباب‌بازی نبود؛ تمام زحمت‌ها و فداکاری‌های پدر بود؛ مردی که از خواسته‌هایش گذشت تا لبخند را بر لبان ما بنشاند. آن روز، او نه یک عروسک، که تمام آسمان کودکی‌ام را از پشت ویترین برایم خرید.&lt;br /&gt;
سال‌ها از آن روز گذشته، اما هنوز بوی تاکسی، تصویر صفدر سوار بر اسب قهوه‌ای و گرمای دست پدر را در آن مغازه، با همه وجودم حس می‌کنم. یادگاری از مردی که برایم درس بزرگی داد: که فقر یعنی نداشتن پول، نه نداشتن عشق.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍🏻 محبوبه دوستی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/رویای-پشت-ویترین&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129687.png?mtime=1789900791"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129687.png?mtime=1789900791" alt="" class="wp-image-419898 alignnone size-full" width="1254" height="1254" /></a></p>

<p>همراه پدر، مادر، خواهر بزرگ‌تر و برادرم (آن‌موقع تنها یک برادر داشتم)، به خانه یکی از اقوام دور پدری رفتیم؛ خانه‌ای که همه فرزندانش یا شهید شده بودند یا جانباز؛ خانه‌ای پر از عکس‌های قدیمی و خاطراتی که روی دیوارها نفس می‌کشیدند.</p>

<p>بعد از ناهار، صفدر که یکی از پسرهای خانواده و جانباز روی ویلچر بود، آلبوم عکس‌هایش را آورد و از روزهای جوانی‌اش گفت. یکی از عکس‌ها اما خیلی قشنگ بود: صفدر سوار بر اسبی قهوه‌ای، وسط یک دشت سبز، با چهره‌ای خسته اما پرغرور. آن تصویر برای همیشه توی ذهنم ماند.</p>

<p>دختر کوچک خانواده، عروسک بچگی‌اش را آورد و به خواهر بزرگ‌ترم هدیه داد. من اما که عروسک را از هر چیزی بیشتر دوست داشتم، با حسرت نگاهشان کردم، ولی چیزی نگفتم. پدرم اما همیشه چشم به چشم‌های من داشت؛ می‌دانست دلم چه مو می‌خواست. با اینکه از طبقه خیلی مرفه نبودیم، اما هیچ‌وقت نگذاشت آرزویی برایم زمین بماند؛ هر چه دلم می‌خواست، با هر قیمتی، برایم خرید.</p>

<p>در راه برگشت، سوار تاکسی بودیم. من و خواهرم و برادرم کنار هم نشسته بودیم. ناگهان چشمم به مغازه‌ی اسباب‌بازی‌فروشی معروف محل افتاد؛ همان که بچه‌ها با حسرت پشت ویترینش می‌ایستادند. و میان همه اسباب‌بازی‌ها، یک عروسک آن‌قدر قشنگ بود که انگار فقط برای من ساخته شده بود.</p>

<p>پدرم نگاهم را خواند. از ایستگاه تاکسی‌ها کمی جلوتر پیاده شدیم. دستم را گرفت. مادر، خواهر و برادرم کنار ایستگاه تاکسی منتظر ماندند. رفتیم داخل مغازه و او همان عروسک رویایی را برایم خرید. همان لحظه، انگار تمام رویاهای کودکیم را یکجا در دستم داشتم. عروسک را محکم بغل کردم و تمام راه، فقط به لبخند پدر فکر کردم؛ لبخندی که از من هم خوشحال‌تر بود.</p>

<p>حالا که بزرگ‌تر شده‌ام، می‌دانم آن عروسک فقط یک اسباب‌بازی نبود؛ تمام زحمت‌ها و فداکاری‌های پدر بود؛ مردی که از خواسته‌هایش گذشت تا لبخند را بر لبان ما بنشاند. آن روز، او نه یک عروسک، که تمام آسمان کودکی‌ام را از پشت ویترین برایم خرید.<br />
سال‌ها از آن روز گذشته، اما هنوز بوی تاکسی، تصویر صفدر سوار بر اسب قهوه‌ای و گرمای دست پدر را در آن مغازه، با همه وجودم حس می‌کنم. یادگاری از مردی که برایم درس بزرگی داد: که فقر یعنی نداشتن پول، نه نداشتن عشق.</p>

<p>✍🏻 محبوبه دوستی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/رویای-پشت-ویترین">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/رویای-پشت-ویترین#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872942</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>پنجره‌ای رو به دیدار </title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/پنجره-ای-رو-به-دیدارn</link>
			<pubDate>14:56:00 +0430 یکشنبه، 29 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872939@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129684.png?mtime=1789899993&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129684.png?mtime=1789899993&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419895 alignnone size-full&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
​&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این پنجره، سال‌هاست که پناهگاه نگاه مادری است. دیوارهای گچ‌ریخته‌ی خانه، اگرچه زخم گذر زمان را بر تن دارند، اما همچون سنگری استوار، قامت خم نکرده‌اند؛ آجرهای بیرون‌زده، شانه‌های خسته‌ای هستند که هنوز تکیه‌گاه امن این خانه‌اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او از لابه‌لای تارهای توری پرده، نه به دنبال راهی برای رفتن است و نه چشم به راه بازگشت مسافری گمگشته؛ او فقط منتظر لحظه‌ی دیدار است؛ دیداری در افقی روشن که یقین دارد فرزندش آنجا، زنده‌تر از همیشه در انتظار اوست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و گل‌های صورتی گلدان چوبی، تنها بهانه‌ی مادر برای پیوند با بهاری هستند که روزی از این خانه پر کشید و به آسمان پیوست. او هر روز با عشق به این گل‌ها آب می‌دهد، انگار که هنوز گرمای دست‌های فرزندش را بین برگ‌ها حس می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این روزها که نام و میلاد پیامبر رحمت صلی‌الله علیه وآله وسلم و امام جعفر صادق علیه السلام،دل‌ها را روشن کرده، گویا دل مادر چون کاسه‌ای به سوی آسمان بلند شده است؛ دلش قنوت گرفته است؛ قنوتی&amp;nbsp; از عمق شوق یک «عطر وصال» بر سجده‌ی انتظار نشسته است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍ محبوبه دوستی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/پنجره-ای-رو-به-دیدارn&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129684.png?mtime=1789899993"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129684.png?mtime=1789899993" alt="" class="wp-image-419895 alignnone size-full" width="1254" height="1254" /></a><br />
​</p>

<p>این پنجره، سال‌هاست که پناهگاه نگاه مادری است. دیوارهای گچ‌ریخته‌ی خانه، اگرچه زخم گذر زمان را بر تن دارند، اما همچون سنگری استوار، قامت خم نکرده‌اند؛ آجرهای بیرون‌زده، شانه‌های خسته‌ای هستند که هنوز تکیه‌گاه امن این خانه‌اند.</p>

<p>او از لابه‌لای تارهای توری پرده، نه به دنبال راهی برای رفتن است و نه چشم به راه بازگشت مسافری گمگشته؛ او فقط منتظر لحظه‌ی دیدار است؛ دیداری در افقی روشن که یقین دارد فرزندش آنجا، زنده‌تر از همیشه در انتظار اوست.</p>

<p>و گل‌های صورتی گلدان چوبی، تنها بهانه‌ی مادر برای پیوند با بهاری هستند که روزی از این خانه پر کشید و به آسمان پیوست. او هر روز با عشق به این گل‌ها آب می‌دهد، انگار که هنوز گرمای دست‌های فرزندش را بین برگ‌ها حس می‌کند.</p>

<p>این روزها که نام و میلاد پیامبر رحمت صلی‌الله علیه وآله وسلم و امام جعفر صادق علیه السلام،دل‌ها را روشن کرده، گویا دل مادر چون کاسه‌ای به سوی آسمان بلند شده است؛ دلش قنوت گرفته است؛ قنوتی&nbsp; از عمق شوق یک «عطر وصال» بر سجده‌ی انتظار نشسته است.</p>

<p>✍ محبوبه دوستی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/پنجره-ای-رو-به-دیدارn">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/پنجره-ای-رو-به-دیدارn#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872939</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>صدای آرامش</title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/صدای-آرامش</link>
			<pubDate>14:48:00 +0430 یکشنبه، 29 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872936@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;b&gt;​&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129682.png?mtime=1789899489&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129682.png?mtime=1789899489&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419893 alignnone size-full&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;مادربزرگم وقتی به خانه‌ی ما می‌آمد،&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;خانه برایم شکل دیگری پیدا می‌کرد.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;من نوه‌ی دختری بودم و آمدنش را خیلی دوست داشتم. دلم می‌خواست بیشتر کنارمان بماند، بخندد و به او خوش بگذرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;
گاهی اوقات خواهر و برادرم، ندانسته، صدای تلویزیون را زیاد می‌کردند و مادربزرگم اذیت می‌شد. هر بار که می‌دیدم ناراحت شده، آرام صدای تلویزیون را کم می‌کردم.&lt;br /&gt;
شاید کار بزرگی نبود؛&lt;br /&gt;
کسی هم به من نگفت چه کار مهمی کرده‌ام!&lt;br /&gt;
فقط یک صدای بلند بود که کمی آرام‌تر می‌شد؛&lt;br /&gt;
اما برای مادربزرگم، شاید همین صدای کمتر، یعنی کمی آرامش بیشتر.&lt;br /&gt;
کارهای کوچک دیگری هم برایش انجام می‌دادم. مادربزرگم هر بار نگاهم می‌کرد و با همان لحن شیرینش می‌گفت:&lt;br /&gt;
«خوشبخت بشی&amp;#8230;»&lt;br /&gt;
و گاهی، در آخر حرف‌هایش، می‌گفت:&lt;br /&gt;
«تو زن موفقی می‌شی.»&lt;br /&gt;
آن روزها شاید معنی واقعی حرفش را نمی‌فهمیدم.&lt;br /&gt;
فکر می‌کردم موفقیت یعنی شغل خوب، جایگاه عالی یا رسیدن به آرزوهای بزرگ.&lt;br /&gt;
اما حالا که بیشتر فکر می‌کنم، موفق بودن،&amp;nbsp; یعنی حواست به دل آدم‌های اطرافت باشد.&lt;br /&gt;
اینکه متوجه باشی ، چه چیزی بقیه را اذیت می‌کند، حتی اگر برای خودت مهم نباشد.&lt;br /&gt;
اینکه، کمی صدای زندگی را برای دیگران آرامتر کنی حتی اگر از تو نخواهند.&lt;br /&gt;
و شاید همین‌جا بود که فهمیدم چرا نام پیامبر(ص) با رحمت و مهربانی در قلب مردم مانده است.&lt;br /&gt;
پیامبر به ما یاد داد انسان فقط برای خودش زندگی نمی‌کند؛ باید حال دل دیگران را هم بفهمد.&lt;br /&gt;
من آن روزها نمی‌دانستم کاری که برای مادربزرگم می‌کنم، می‌تواند معنای بزرگی داشته باشد.&lt;br /&gt;
امروز، اما، هر وقت جمله‌ی مادربزرگم را به یاد می‌آورم، با خودم می‌گویم:&lt;br /&gt;
شاید بزرگ‌ترین موفقیت، داشتن شغل و جایگاه عالی نباشد؛&lt;br /&gt;
شاید موفقیت واقعی این باشد که یک نفر، کنار تو احساس آرامش کند.&lt;br /&gt;
من هنوز دعای مادربزرگم را به یاد دارم:&lt;br /&gt;
«خوشبخت بشی&amp;#8230;»&lt;br /&gt;
و حالا می‌فهمم خوشبختی فقط چیزی نیست که برای خودت می‌سازی؛ گاهی خوشبختی، آرامشی است که برای دل دیگری می‌سازی.&lt;br /&gt;
و اگر بخواهم از پیامبر چیزی بگویم، نمی‌خواهم فقط از مهربانی‌اش بنویسم؛ می‌خواهم مهربانی را زندگی کنم.&lt;br /&gt;
شاید عشق به پیامبر همین باشد:&lt;br /&gt;
اینکه یاد بگیری صدای آرامشِ یک نفر،&lt;br /&gt;
از صدای بلندِ دنیای خودت مهم‌تر است.&lt;br /&gt;
✍ محبوبه دوستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/صدای-آرامش&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>​</b></p>

<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129682.png?mtime=1789899489"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129682.png?mtime=1789899489" alt="" class="wp-image-419893 alignnone size-full" width="1254" height="1254" /></a><span style="font-weight: bold;"></span></p>

<p><span style="font-weight: bold;">مادربزرگم وقتی به خانه‌ی ما می‌آمد،</span><span style="font-weight: bold;">خانه برایم شکل دیگری پیدا می‌کرد.</span><span style="font-weight: bold;">من نوه‌ی دختری بودم و آمدنش را خیلی دوست داشتم. دلم می‌خواست بیشتر کنارمان بماند، بخندد و به او خوش بگذرد.</span></p>

<p><b><br />
گاهی اوقات خواهر و برادرم، ندانسته، صدای تلویزیون را زیاد می‌کردند و مادربزرگم اذیت می‌شد. هر بار که می‌دیدم ناراحت شده، آرام صدای تلویزیون را کم می‌کردم.<br />
شاید کار بزرگی نبود؛<br />
کسی هم به من نگفت چه کار مهمی کرده‌ام!<br />
فقط یک صدای بلند بود که کمی آرام‌تر می‌شد؛<br />
اما برای مادربزرگم، شاید همین صدای کمتر، یعنی کمی آرامش بیشتر.<br />
کارهای کوچک دیگری هم برایش انجام می‌دادم. مادربزرگم هر بار نگاهم می‌کرد و با همان لحن شیرینش می‌گفت:<br />
«خوشبخت بشی&#8230;»<br />
و گاهی، در آخر حرف‌هایش، می‌گفت:<br />
«تو زن موفقی می‌شی.»<br />
آن روزها شاید معنی واقعی حرفش را نمی‌فهمیدم.<br />
فکر می‌کردم موفقیت یعنی شغل خوب، جایگاه عالی یا رسیدن به آرزوهای بزرگ.<br />
اما حالا که بیشتر فکر می‌کنم، موفق بودن،&nbsp; یعنی حواست به دل آدم‌های اطرافت باشد.<br />
اینکه متوجه باشی ، چه چیزی بقیه را اذیت می‌کند، حتی اگر برای خودت مهم نباشد.<br />
اینکه، کمی صدای زندگی را برای دیگران آرامتر کنی حتی اگر از تو نخواهند.<br />
و شاید همین‌جا بود که فهمیدم چرا نام پیامبر(ص) با رحمت و مهربانی در قلب مردم مانده است.<br />
پیامبر به ما یاد داد انسان فقط برای خودش زندگی نمی‌کند؛ باید حال دل دیگران را هم بفهمد.<br />
من آن روزها نمی‌دانستم کاری که برای مادربزرگم می‌کنم، می‌تواند معنای بزرگی داشته باشد.<br />
امروز، اما، هر وقت جمله‌ی مادربزرگم را به یاد می‌آورم، با خودم می‌گویم:<br />
شاید بزرگ‌ترین موفقیت، داشتن شغل و جایگاه عالی نباشد؛<br />
شاید موفقیت واقعی این باشد که یک نفر، کنار تو احساس آرامش کند.<br />
من هنوز دعای مادربزرگم را به یاد دارم:<br />
«خوشبخت بشی&#8230;»<br />
و حالا می‌فهمم خوشبختی فقط چیزی نیست که برای خودت می‌سازی؛ گاهی خوشبختی، آرامشی است که برای دل دیگری می‌سازی.<br />
و اگر بخواهم از پیامبر چیزی بگویم، نمی‌خواهم فقط از مهربانی‌اش بنویسم؛ می‌خواهم مهربانی را زندگی کنم.<br />
شاید عشق به پیامبر همین باشد:<br />
اینکه یاد بگیری صدای آرامشِ یک نفر،<br />
از صدای بلندِ دنیای خودت مهم‌تر است.<br />
✍ محبوبه دوستی<br />
<br />
</b></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/صدای-آرامش">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/صدای-آرامش#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872936</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مهر ماندگار</title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/مهر-ماندگار</link>
			<pubDate>07:54:00 +0430 یکشنبه، 29 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872945@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129699.png?mtime=1789903442&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129699.png?mtime=1789903442&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419901 alignnone size-full&quot; width=&quot;1214&quot; height=&quot;1295&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
اول مهر برای خیلی‌ها، شروع یک سال تحصیلیِ صرف است، اما برای من، شروع یک دنیای کاملاً متفاوت بود. آن روز صبح، وقتی وارد حیاط حوزه شدم، هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده بود. نگاهم به کاشی‌کاری‌ بالای ایوان افتاد. کلمات روی آن کاشی‌های آبی، در آن سکوت صبحگاهی، انگار به من خوش‌آمد می‌گفتند و قلب مضطربم را آرام می‌کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در ورودی را که باز کردم، عطر معنویت، آمیخته با بوی فرش‌های قرمز و کتاب‌ها، فضا را پر کرده بود؛ حس امنیت، وجودم را لبریز کرد. لوستر بزرگی، نور را مثل باران روی سر خواهرانی می‌پاشید که با چادرهای مشکی، روی زمین نشسته بودند. من هم گوشه‌ای نشستم. لرزشی از شوق و اضطراب درونم پیچید. اینجا همان جایی بود که سال‌ها در ذهنم تصور می‌کردم؛ یک پناهگاه امن و معنوی. اما با خودم می‌گفتم: «آیا من هم می‌توانم در این مسیر استوار بمانم؟»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از آن فضای دنج و سنتی، وارد سالن اجتماعات بزرگ شدم. صندلی‌های سبز و جمعیت پرشور خواهران، حال و هوای دیگری داشت. من که هنوز از فضای سنتی قبلی جدا نشده بودم، با دیدن آن‌ها، کمی دستپاچه شدم. آن سالن بزرگ با آن سقف‌های بلند و جمعیت مشتاق، عظمتی داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم کمی استرس‌آور. کنار یکی از خواهرها نشستم. چند لحظه‌ای گذشت؛ پرسیدم: «شما هم برای مصاحبه آمده‌اید؟» لبخندی زد و با گرمی گفت: «نه، من طلبه‌ی سال سوم هستم. نگران نباش، من هم روز اول همین‌قدر استرس داشتم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با همان جمله‌ی کوتاه، تمام ترس‌هایم ریخت. پس از مصاحبه، وقتی از اتاق بیرون آمدم، به اطرافم نگاه کردم؛ اما این بار نگاهم متفاوت بود. سؤال‌هایی که همان روز در اتاق مصاحبه از من پرسیدند، مثل کلیدی در ذهنم چرخید و دریچه‌ای تازه به رویم باز کرد. تازه فهمیدم که اینجا فقط یک مکان برای درس خواندن نیست؛ اینجا یک کارگاه برای «شدن» و «ساختن» است. به کاشی‌های آبی، به فرش‌های قرمز، به صندلی‌های سبز و به چهره‌های نورانی نگاه کردم. ناگهان اشک در چشمانم حلقه زد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن روز پر از شوق و اضطراب، به من یاد داد که اگرچه ترس از ناشناخته‌ها طبیعی است، اما وقتی در جمعی قرار می‌گیری که همه یک هدف دارند، ترس جای خود را به قدرت می‌دهد. بعد از گذشت سال‌ها، هر بار که وارد آن سالن‌ها می‌شوم، یاد اولین قدم‌هایم می‌افتم و به خودم می‌بالم که آن مسیر را انتخاب کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن مهر، فقط شروع یک سال تحصیلی نبود؛ آغاز یک زندگی ناب بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;راستی، شما روز اول ورود به حوزه‌تان را چطور شروع کردید؟ چه اتفاق یا حرف کوچکی، آن روز باعث آرامش قلبتان شد؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍محبوبه دوستی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/مهر-ماندگار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129699.png?mtime=1789903442"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129699.png?mtime=1789903442" alt="" class="wp-image-419901 alignnone size-full" width="1214" height="1295" /></a><br />
اول مهر برای خیلی‌ها، شروع یک سال تحصیلیِ صرف است، اما برای من، شروع یک دنیای کاملاً متفاوت بود. آن روز صبح، وقتی وارد حیاط حوزه شدم، هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده بود. نگاهم به کاشی‌کاری‌ بالای ایوان افتاد. کلمات روی آن کاشی‌های آبی، در آن سکوت صبحگاهی، انگار به من خوش‌آمد می‌گفتند و قلب مضطربم را آرام می‌کردند.</p>

<p>در ورودی را که باز کردم، عطر معنویت، آمیخته با بوی فرش‌های قرمز و کتاب‌ها، فضا را پر کرده بود؛ حس امنیت، وجودم را لبریز کرد. لوستر بزرگی، نور را مثل باران روی سر خواهرانی می‌پاشید که با چادرهای مشکی، روی زمین نشسته بودند. من هم گوشه‌ای نشستم. لرزشی از شوق و اضطراب درونم پیچید. اینجا همان جایی بود که سال‌ها در ذهنم تصور می‌کردم؛ یک پناهگاه امن و معنوی. اما با خودم می‌گفتم: «آیا من هم می‌توانم در این مسیر استوار بمانم؟»</p>

<p>از آن فضای دنج و سنتی، وارد سالن اجتماعات بزرگ شدم. صندلی‌های سبز و جمعیت پرشور خواهران، حال و هوای دیگری داشت. من که هنوز از فضای سنتی قبلی جدا نشده بودم، با دیدن آن‌ها، کمی دستپاچه شدم. آن سالن بزرگ با آن سقف‌های بلند و جمعیت مشتاق، عظمتی داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم کمی استرس‌آور. کنار یکی از خواهرها نشستم. چند لحظه‌ای گذشت؛ پرسیدم: «شما هم برای مصاحبه آمده‌اید؟» لبخندی زد و با گرمی گفت: «نه، من طلبه‌ی سال سوم هستم. نگران نباش، من هم روز اول همین‌قدر استرس داشتم.»</p>

<p>با همان جمله‌ی کوتاه، تمام ترس‌هایم ریخت. پس از مصاحبه، وقتی از اتاق بیرون آمدم، به اطرافم نگاه کردم؛ اما این بار نگاهم متفاوت بود. سؤال‌هایی که همان روز در اتاق مصاحبه از من پرسیدند، مثل کلیدی در ذهنم چرخید و دریچه‌ای تازه به رویم باز کرد. تازه فهمیدم که اینجا فقط یک مکان برای درس خواندن نیست؛ اینجا یک کارگاه برای «شدن» و «ساختن» است. به کاشی‌های آبی، به فرش‌های قرمز، به صندلی‌های سبز و به چهره‌های نورانی نگاه کردم. ناگهان اشک در چشمانم حلقه زد.</p>

<p>آن روز پر از شوق و اضطراب، به من یاد داد که اگرچه ترس از ناشناخته‌ها طبیعی است، اما وقتی در جمعی قرار می‌گیری که همه یک هدف دارند، ترس جای خود را به قدرت می‌دهد. بعد از گذشت سال‌ها، هر بار که وارد آن سالن‌ها می‌شوم، یاد اولین قدم‌هایم می‌افتم و به خودم می‌بالم که آن مسیر را انتخاب کردم.</p>

<p>آن مهر، فقط شروع یک سال تحصیلی نبود؛ آغاز یک زندگی ناب بود.</p>

<p>راستی، شما روز اول ورود به حوزه‌تان را چطور شروع کردید؟ چه اتفاق یا حرف کوچکی، آن روز باعث آرامش قلبتان شد؟</p>

<p>✍محبوبه دوستی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/مهر-ماندگار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/مهر-ماندگار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872945</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>لبخند نارنجی</title>
			<link>https://talatbadr.kowsarblog.ir/لبخند-نارنجی</link>
			<pubDate>07:20:00 +0430 یکشنبه، 29 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872944@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129690.png?mtime=1789901426&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129690.png?mtime=1789901426&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419900 alignnone size-full&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌وسفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&amp;#8230;  گویا، تمام پاییز را در خودش جا داده بود! درخت خرمالو با آن میوه‌های نارنجی آتشین، . یک چتر طلایی بالای سرمان گرفته بود و برگ‌های زرد و نارنجی، فرش زیر پایمان شده بودند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من با آن پیراهن نارنجی‌ام، دقیقاً هم‌رنگ خرمالوها و برگ‌های پاییز، خودم را حسابی لوس کرده بودم و توی بغل بابا لم داده بودم. انگار دنیا را به من داده بودند؛ آن‌قدر که با تمام وجود و از ته دل می‌خندیدم. خواهرم هم کنارمان ایستاده بود و با آن لبخند شیطنت‌آمیزش، انگار داشت به من غبطه می‌خورد که چرا جای من توی بغل بابا نیست!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رنگ‌ها آن‌قدر در آن قاب زنده و شاد بودند که بوی پاییز، عطر خرمالوهای رسیده و گرمای آغوش پدر را به مشامم می‌رساندند. مکث کردم و لبخند عمیقی روی لبم نشست. آن قاب، تنها یک عکس نبود؛ خلاصه‌ای از تمام شادی‌ها، گرمای آغوش‌های امن و خنده‌های از ته دل دیروز بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آلبوم را بستم و با قلبی لبریز از شوق زمزمه کردم: «امروز، روز من است؛ روزی سرشار از رنگ، پر از عشق و آغازی برای تمام شروع‌های تازه!»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍🏻 محبوبه دوستی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talatbadr.kowsarblog.ir/لبخند-نارنجی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129690.png?mtime=1789901426"><img src="https://talatbadr.kowsarblog.ir/media/blogs/talatbadr/mobile/1000129690.png?mtime=1789901426" alt="" class="wp-image-419900 alignnone size-full" width="1254" height="1254" /></a><br />
تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌وسفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&#8230;  گویا، تمام پاییز را در خودش جا داده بود! درخت خرمالو با آن میوه‌های نارنجی آتشین، . یک چتر طلایی بالای سرمان گرفته بود و برگ‌های زرد و نارنجی، فرش زیر پایمان شده بودند.</p>

<p>من با آن پیراهن نارنجی‌ام، دقیقاً هم‌رنگ خرمالوها و برگ‌های پاییز، خودم را حسابی لوس کرده بودم و توی بغل بابا لم داده بودم. انگار دنیا را به من داده بودند؛ آن‌قدر که با تمام وجود و از ته دل می‌خندیدم. خواهرم هم کنارمان ایستاده بود و با آن لبخند شیطنت‌آمیزش، انگار داشت به من غبطه می‌خورد که چرا جای من توی بغل بابا نیست!</p>

<p>رنگ‌ها آن‌قدر در آن قاب زنده و شاد بودند که بوی پاییز، عطر خرمالوهای رسیده و گرمای آغوش پدر را به مشامم می‌رساندند. مکث کردم و لبخند عمیقی روی لبم نشست. آن قاب، تنها یک عکس نبود؛ خلاصه‌ای از تمام شادی‌ها، گرمای آغوش‌های امن و خنده‌های از ته دل دیروز بود.</p>

<p>آلبوم را بستم و با قلبی لبریز از شوق زمزمه کردم: «امروز، روز من است؛ روزی سرشار از رنگ، پر از عشق و آغازی برای تمام شروع‌های تازه!»</p>

<p>✍🏻 محبوبه دوستی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talatbadr.kowsarblog.ir/لبخند-نارنجی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talatbadr.kowsarblog.ir/لبخند-نارنجی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talatbadr.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872944</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
