اولین باری که در کلاس چهارم دبستان، الفبای نامهنوشتن را یاد گرفتم، دنیا برایم رنگ دیگری گرفت. آن روز، وقتی از مدرسه برگشتم، بیمعطلی تصمیم گرفتم برای خانوادهی دایی علی نامه بنویسم. با اینکه چندان با ما فاصلهای نداشتند، اما برای من، نامهفرستادن یعنی عبور از یک دنیای جادویی. عاشق مزهی چسب تمبر روی زبانم بودم و آن حس غرورآمیزی که وقتی کد پستی را با دقت مینوشتم، در دلم میجوشید.
خواهرم که دو سال از من بزرگتر بود، با شوقی وصفناپذیر دفترش را باز کرد و گفت: «من هم برای خانوادهی دایی حسین نامه مینویسم!»
آن روز، دو نامهی کودکانه راهیِ صندوق پست شدند؛ بیخبر از اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد.
چند روز بعد، خانوادهی داییها با شوق و ذوق به خانهی ما آمدند! آن نامهها آنقدر برایشان عزیز بود که تا مدتها سوژهی شادی و حرف محافل خانوادگیمان شده بود. آنها میگفتند: «چقدر قشنگ است که با این همه نزدیکی، هنوز کسی برایت نامه مینویسد!»
حالا سالها گذشته است. من بزرگ شدهام و دیگر خبری از کد پستی و تمبر نیست. اما گاهی دلم برای آن روزها تنگ میشود؛ دلم برای آن کودک کوچکی که باور داشت یک تکه کاغذ میتواند فاصلهها را از بین ببرد.
شاید آن نامهها، حرفهای نگفتهی کودکی من بودند که سالها منتظر نوشتهشدن مانده بودند؛ حرفهایی از جنس عشق بیآلایش و دلتنگی برای دیدن لبخند کسانی که دوستشان داشتیم.
حالا، بعد از این همه سال، میخواهم دوباره آن حس را تجربه کنم. میخواهم بنویسم تا بگویم: «بعضی حرفها را باید نوشت، حتی اگر راهمان به هم نزدیک باشد؛ چون کاغذ، حرفهای دل را ماندگارتر میکند.»
این نامه را مینویسم به کودک درونم که هنوز باور دارد یک تکه کاغذ و یک تمبر میتواند دنیایی از شادی را به خانهها ببرد.
محبوبه دوستی



آخرین نظرات