صدای باران که به شیشه میخورد، آرام و پیوسته در اتاق میپیچد. قطرهها یکییکی خودشان را رها میکنند و روی شیشه سر میخورند، ردی روشن از خود به جا میگذارند و دنیا را پشت سرشان کمی تارتر میکنند. این صدا مرا به روزهای دور میبرد، فاصله مدرسه تا خانه طولانی بود. آنقدر طولانی که پاهایم از خستگی توان رفتن نداشتند. کیفم را روی شانه میانداختم و راه میافتادم. روزهای بارانی، تا به مدرسه برسم، گرمای دستهایم از بین میرفت. انگشتانم آنقدر سرد و بیحس میشدند که گرفتن مداد و نوشتن برایم سخت بود. دستهایم را به هم میمالیدم، با دهانم ها میکردم و دوباره مینوشتم؛ انگار باید پیش از نوشتن، دستهایم را از خواب سرما بیدار میکردم. به خانه که میرسیدم، لباسهای نمدارم را عوض میکردم و دستهایم را روی بخاری میگرفتم. بعد، چای تازهدم از راه میرسید؛ داغ و خوشعطر. استکان را میان دستهایم میگرفتم، بخار چای بالا میرفت پشت شیشه مه گرفته اتاق باران همچنان میبارید، اما دیگر سردم نبود. آن روزها همیشه منتظر چیزی بودم؛ زنگ آخر، تعطیلی مدرسه، رسیدن به خانه. دلم میخواست باران زودتر بند بیاید و راه طولانی زودتر تمام شود. حالا نگاهم به قطرهای میافتد که روی شیشه سر میخورد و دلم برای پاهای خسته، انگشتان سرد و چای تازهدم آن روزها تنگ میشود. باران هنوز میبارد و من دیگر منتظر تمام شدنش نیستم. این بار، تماشایش میکنم.
تماشای باران



آخرین نظرات