صبح پنجشنبه که رفتم گلزار شهداء مدافع حرم، نگاهم به مزار شهید عفتی افتاد. ایستادم و دربارهاش خواندم. فهمیدم پدرش جانباز بوده است. همین یک جمله کافی بود تا دلم بلرزد، گویی قصهٔ ایثار در این خانواده پایانی نداشت.
کنار مزار شهید صدر زاده و شهید عفتی زیارت عاشورا میخواندم. فضای گلزار، آدمی را از هیاهوی زمین جدا میکرد و به آستانهٔ آسمان میبرد.
در این میانه پیرزنی عصا به دست، هر قدمش را انگار باید از میان سالها دلتنگی عبور میداد. آرام آمد و کنار مزار نوهاش ایستاد؛ محمدحسین، شهید جوانی از دههٔ هشتاد.
با زبان آذری، با همان لحن نرم و مادرانهای که آدمها با عزیزترین کسانشان حرف میزنند، گفت:«صباحین خیر اولسون بالام،محمدحسینم.» سلامی ساده، از جنس زندگی و عادتی عاشقانه.
کمی آنسوتر، پیرمرد هم ایستاده بود و اشکهایش را پاک میکرد، آمده بودند نوهشان را ببینند، چه زیبا ما رأیت الا جمیلا ترسیم کردندبا چشمانی اشکبار، زیارت عاشورا میخواندم و به حضرت زینب سلاماللهعلیها فکر میکردم؛ به بانویی که پس از عاشورا نگذاشت حقیقت در هیاهوی روایتهای تحریفشده گم شود.
آن روز، گویی گوشهای از همان رسالت را میدیدم؛ نه در خطابهای بلند، بلکه در سلام کوتاه مادربزرگی به نوهاش. او با گفتن «صبحت بخیر محمدحسینم» ناخواسته از عشقی روایت میکرد که نمیخواست به فراموشی سپرده شود؛ عشقی که هنوز نام شهید را در زندگی روزمره بر زبان میآورد و او را در متن زندگی نگه میداشت.
وقت رفتن که رسید، پیرزن با همان دستی که عصایش را گرفته بود، برای نوهاش دست تکان داد، انگار با کسی خداحافظی میکرد که قرار نبود دیگر به خانه برگردد، اما هنوز نمیشد رفتنش را باور کرد.
آن روز، از گلزار شهدا تنها با یک عکس برنگشتم؛ با معنای تازهای از زندهبودن شهدا برگشتم. گاهی زنده نگهداشتن نام یک شهید، نه در واژههای بزرگ، که در سلام هر روز مادربزرگی خلاصه میشود.
«صبحت بخیر محمدحسینم» برای من دیگر فقط یک جمله نیست؛ روایت عهدی است که دلتنگی نمیتواند آن را بشکند،حقیقتی است که تا وقتی کسی آن را به زبان میآورد، زنده میماند.
راز ماندگاری عاشورا نیز همین است، کسانی که نگذاشتند داغ به سکوت تبدیل شود و شهادت در گذر زمان از یاد برود.
و آن پنجشنبه، من شاهد بودم که چگونه مادربزرگی با عصایی در دست و داغی در دل، این حقیقت بزرگ را زندگی میکرد






آخرین نظرات